بهونه ی بارون
در مهربانی همچون باران باش که در ترنمش "علف هرز" و "گل سرخ" یکیست.
سلام...این داستان رو بخونید...ما باید از این داستان ها عبرت بگیریم...و هر اتفاق بدی رو با فال نیک بگیریم...و از زندگی کردن نا امید نشیم... سالها پیش در اسکاتلند خانواده"کلارک" آرزویی داشتند.کلارک و همسرش به سختی کار می کردند و پول آن را در بانک می گذاشتند با این نیت که خانوادگی یعنی به اتفاق 9 فرزندشان به امریکا بروند. سالها طول کشید اما هر طور بود انان به اندازه کافی پول پس انداز کردند. گذر نامه هایشان را گرفتند و در یک کشتی اقیانوس پیما جاذخیره کردند. این اقدام جسورانه همه افراد خانواده را غرق هیجان کرده بود. اما چند روز پیش از مسافرت کوچکترین پسر خانواده را سگی گاز گرفت.پزشک معالج پای پسر را بخیه زد ولی پرچم زرد سر در خانه شان نصب شد به علامت انکه به علت احتمال به بیماری "هاری " تمام خانواده به مدت چهارده روز در قرنطینه به سر خواهند برد. رویای خانواده از هم پاشید.آنان نمی توانستند طبق برنامه با امریکا بروند. پدر در حالیکه نا امیدی و خشم وجودش را پر کرده بود به اسکله رفت تا رفتن کشتی را بدون خانواده کلارک ببیند.پدر سخت از شدت ناراحتی گریست و ان پسر را سرزنش کرد و از اینکه بد شانسی به او رو کرده بود سخنان کفر آمیز بر لب اورد. پنج روز بعد خبری وحشتناک به اطلاع اهالی اسکاتلند و مردم جهان رسید: کشتی عظیم "تایتانیک" غرق شد.کشتیی که گفته می شد هرگز غرق نمی شودبه قعر اقیانوس رفت و صدها زندگی را نیز با خودش برد .قرار بود خانواده کلارک در آن کشتی باشند ولی به این سبب که پسر کوچک خانواده را سگ گاز گرفته بود آنان جا مانده بودند. وقتی اقای کلارک خبر را شنید پسرش را در اغوش گرفت و خدا را سپاس گفت که خانواده او را حفظ کرد و آنچه می پنداشتند فاجعه ای غم انگیز برایشان شده تبدیل به خیر و برکت شد. همیشه در ذهن من باش وقتی که از خواب بیدار می شوم سراسر روز بر من بتاب بگذار هر دقیقه زمانی باشد برای همنشینی با تو نگذار فراموش کنم در هر ساعت از اینکه با من مانده ای و خواهی ماند تا صدای مرا بشنوی و به من پاسخ دهی شکر به جه آورم خدایا! وقتی که شب می رسد بگذار که افکارم از تو و عشق تو آرامش گیرند بگذار که خوابم از امنیت و مهر تو اطمینان داشته باشد و آگاه باشد که من متعلق به تو هستم … مردی با خدا زمزمه می کرد:خدایا با من حرف بزن یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید فریاد بر آورد:خدایا با من حرف بزن آذرخش در اسمان غرید اما مرد گوش نکرد مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت :خدایا بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید اما مرد ندید مرد فریاد کشید:یک معجزه به من نشان بده .نوزادی متولد شد اما مرد توجهی نکرد پس مرد در نهایت یاس فریاد زد:خدایا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری در همین زمان خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد... من اموخته ام با تو بودن چقدر اسان است من اموخته ام در کنا توبودن یعنی همه چیز من اموخته ام با یاد تو بودن یعنی اندیشیدن در عمق من اموخته ام تو را صدا کردن یعنی ارامش خاطر خدایا کمکم کن تا بیاموزم این زندگی را که تو به من هدیه کرده ای شاداب ترو سالم تربازم و خدایا من اموخته ام که در هر لحظه به در گاه تو نیایش کنم و شکر گزار دریای بی کران رحمت تو باشم سلام دوستای عزیزم...من این داستان رو خیلی دوست دارم...خوشحال میشم واسم نظر بذارید... امروز در اتوبوس دختری را دیدم با مو های طلایی به او غبطه خوردم خیلی بشاش به نظر می رسید هنگام بیاده شدن در راهروی اتوبوس می لنگید او فقط یک با داشت و با عصا راه می رفت اما هنگام عبور لبخند می زد اوه ! خدایا مرا به خاطر گله هایم ببخش من دو با دارم دنیا از ان من است توقف کردم تا ابنبات بخرم جوانی که انرا می فروخت خیلی سرش شلوغ بود با او صحبت کردم و هنگامی که او را ترک کردم گفت:مرسی شما خیلی مهربان هستید از صحبت با افرادی مثل شما لذت می برم من نا بینا هستم اه خدایا!مرا به خاطر گله هایم ببخش من دو چشم بینا دارم دنیا از ان من است مدتی بعد وقتی در طول خیابان بیاده می رفتم کودکی با چشمان ابی دیدم ایستاده بود وبازی می کرد دیگران را تماشا می کرد لحظه ای توقف کردم و گفتم عزیزم تو چرا با انها بازی نمی کنی...؟ بدون انکه عکس العملی نشان دهد رو به رو را نگاه می کرد فهمیدم که او نمی شنود اوه خدایا! مرا به خاطر گله هایم ببخش من دو گوش شنوا دارم دنیا از ان من است با باهایی که مرا به هر کجا می برد باچشمانی که می تواند طلوع خورشید را نظاره گر باشد با گوش هایم که چیزهایی را که باید بدانم می شنود اوه خدایا!مرا به خاطر گله هایم ببخش من سلامت هستم دنیا از ان من است وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند. وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است. وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است. وقتی خواستم بگریم گفتند دروغ است. وقتی خواستم بخندم گفتند دیوانه است. دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم. سلام دوستای عزیزم...این داستان رو از کتاب مشکلات را شکلات کنید واستون نوشتم ...امیدوارم خوشتون بیاد...همیشه یادتون باشه که فقط ما وضعیتمون بد نیست...ادمای زیادی هستن که مشکل دارن...فقط نظر یادتون نره... وقتی خودم را از بالای سختمان پرتاب کردم در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند! در طبقه نهم پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد. در طبقه هشتم می گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود. در طبقه هفتم دن را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزه اش را می خورد! در طبقه ششم هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند ! در طبقه پنجم وانگ به ظاهر ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاریش را می رسید در طبقه چهارم رز را دیدم که با نامزدش کتک کاری می کرد! در طبقه سوم پیر مردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید! در طبقه دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از سه ماه قبل مفقود شده بود زل زده است .قبل از پریدن فکر می کردم که از همه بیچاره ترم.اما حالا می دانم که هر کسی گرفتاری ها و نگرانی ها ی خودش را دارد.بعد از دیدن همه فهمیدم که وضع انقدر ها هم بد نبود! حالا به کسانی که همین الان دارند به من نگاه میکنند فکر می کنم. انها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضع شان ان قدر ها هم بد نیست!!! سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني آه باران من سراپاي وجودم آتش است پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني باز باران با ترانه با گوهر های فراوان می خورد بر بام خانه نامم را پدرم انتخاب کرد! دموکراسی می گوید: رفیق، حرفت را خودت بزن، دکتر علی شریعتی میگه : دوست دارم در خیابان با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم ! ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...! پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . ! شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ ! در تمام تمرينها سنگ تمام ميگذاشت اما چون جثه اش نصف ساير بچههاي تيم بود تلاشهايش به جايي نميرسيد. در تمام بازيها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مينشست اما اصلا پيش نميآمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي ميكرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مينشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او ميپرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق ميكرد كه به تمرينهايش ادامه دهد. گرچه به او ميگفت كه اگر دوست ندارد مجبور نيست اين كار را انجام دهد. اما پسر كه عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرينها تلاشش را تا حد نهایت انجام میداد به اميد اينكه وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرينها شركت ميكرد اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفا دارش هميشه در بين تماشاچيان بود و همواره او را تشويق ميكرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصميم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد زيرا او هميشه با تمام وجود در تمرينها شركت ميكرد و علاوه بر آن به ساير بازيكنان روحيه ميداد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تماميتمرينها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد. در يكي از روزهاي آخر مسابقههاي فصلي فوتبال زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين ميرفت مربي با يك تلگرام پيش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالي كه سعي ميكرد آرام باشد زير لب گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم؟ مربي دستش را با مهرباني روي شانههاي پسر گذاشت و گفت: پسرم اين هفته استراحت كن. حتي براي آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي. روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرامي وارد رختكن شد و وسايلش را كناري گذاشت. مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان به مربي گفت: لطفا اجازه بدهيد من امروز بازي كنم. فقط همين يك روز را. مربي وانمود كرد كه حرفهاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند. اما پسر جوان شديدا اصرار ميكرد. مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد ميتواني بازي كني. مربي و بازيكنان و تماشاچيان نميتوانستند آنچه را كه ميديدند باور كنند. اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود.
مردی ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود. سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟ - بله حتماً.چه سئوالي؟ - بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟ مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟ - فقط ميخواهم بدانم. - اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود10 دلار به من قرض بدهيد ؟ مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم. پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟ بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند وخشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نيازداشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد. - خوابي پسرم ؟ - نه پدر ، بيدارم. - من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي. پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش بردو از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد. مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟ پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم عمیق ترین کلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه. بی رحم ترین کلمه "تنفر" است ... از بین ببرش. سرکش ترین کلمه "هوس" است ... بآ آن بازی نکن. خود خواهانه ترین کلمه "من" است ... از ان حذر کن. ناپایدارترین کلمه "خشم" است ... ان را فرو ببر. بازدارترین کلمه "ترس" است ... با آن مقابله کن. با نشاط ترین کلمه "کار" است ... به آن بپرداز. پوچ ترین کلمه "طمع" است ... آن را بکش. سازنده ترین کلمه "صبر" است ... برای داشتنش دعا کن. روشن ترین کلمه "امید" است ... به آن امیدوار باش. ضعیف ترین کلمه "حسرت" است ... آن را نخور. تواناترین کلمه "دانش" است ... آن را فراگیر. محکم ترین کلمه "پشتکار" است ... آن را داشته باش. سمی ترین کلمه "غرور" است ... بشکنش. سست ترین کلمه "شانس" است ... به امید آن نباش. شایع ترین کلمه "شهرت" است ... دنبالش نرو. لطیف ترین کلمه "لبخند" است ... آن را حفظ کن. حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت" است ... از آن فاصله بگیر. ضروری ترین کلمه "تفاهم" است ... آن را ایجاد کن. سالم ترین کلمه "سلامتی" است ... به آن اهمیت بده. اصلی ترین کلمه "اطمینان" است ... به آن اعتماد کن. بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است ... مراقب آن باش. دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است ... از آن سوءاستفاده نکن. زیباترین کلمه "راستی" است ... با ان روراست باش. زشت ترین کلمه "دورویی" است ... یک رنگ باش. ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است ... دوست داری با تو چنین کنند؟ موقرترین کلمه "احترام" است ... برایش ارزش قایل شو. آرام ترین کلمه "آرامش" است ... به آن برس. عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است ... حواست را جمع کن. دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است ... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود. سخت ترین کلمه "غیرممکن" است ... وجود ندارد. مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است ... مواظب پلهای پشت سرت باش. تاریک ترین کلمه "نادانی" است ... آن را با نور علم روشن کن. کشنده ترین کلمه "اضطراب" است ... آن را نادیده بگیر. صبورترین کلمه "انتظار" است ... منتظرش باش. بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است ... بگذاروبگذر. ارزشمندترین کلمه "بخشش" است ... سعی خود را بکن. قشنگ ترین کلمه "خوشروئی" است ... راز زیبائی در آن نهفته است. تمیزترین کلمه "پاکیزگی" است ... اصلا سخت نیست. رساترین کلمه "وفاداری" است ... سر عهدت بمان. تنهاترین کلمه "گوشه گیری" است ... بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده. محرک ترین کلمه "هدفمندی" است ... زندگی بدون هدف روی آب است. و هدفمندترین کلمه "موفقیت" است ... پس پیش به سوی آن....... شبي طلبه جواني به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علميه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختري وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که ساکت باشد. دختر گفت: شام چه داري؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه اي از اتاق خوابيد و محمد به مطالعه خود ادامه داد. از آن طرف چون اين دختر شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان ديگر از حرم سرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولي هرچه گشتند، نتوانستند او را پيدا کنند. صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند. شاه عصباني پرسيد چرا ديشب به ما اطلاع ندادي و ... محمد باقر گفت: شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد: تحقيق شود که آيا اين جوان خطائي کرده يا نه؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمائي!؟ محمد باقر ده انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته ...! لذا علت را پرسيد طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي نمود هر بار که نفسم وسوسه مي کرد، يکي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع مي گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمان و شخصيتم را بسوزاند. شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد: همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي دارند... سلام خدا جونم ،مگه نمیگن خدا مهربونه؟خدا به درد دل های ما گوش میده؟ خدا امروز خیلی خیلی خوبم چون امروز تمام حرفای دلم رو با غصه هامو با تو در میان میزارم .هر چند اگر هم نگم خودت میدونی خدا تو خیلی بزرگی خدا مگه نگفتی بنده هام هر چی رو ازته دلشون بخوان بهشون میدم .خدا مگه تو دوست من نیستی خدا جون غم وغصه هام داره بیداد میکنه خودت میدونی که دارم از غصه میترکم ولی همیشه جلوی همه میخندم و همیشه به خودم امیدواری میدم خدا جون هیچی مثل تو پایدار نیست و دوست همیشگی منی در غم هام در شادی هام در گریه هام درکنج تنهایم در کنج دلم در لحظه هایی که احساس خفگی میکنم خدا جون در وقتهای غم وغصه همه پشتم رو خالی میکنن فقط تویی که پشتم می ایستی فقط تویی که در تاریکی ها دستمو میگیری خدا جون این نوشته هایی که مینویسم واست اشکام نمیزارن خوب تایپ کنم خدا جون فقط تو درد های منو میدونی خدا جون گله ای ندارم ناشکری نمیکنم اینا فقط درد دلم با توه که سر پناه منی همیشه در همه حال سپاس گذارتم خدا جون تو این جاده ای بی انتها تنهام نزار .خدا نزار بد بشم چون اگه بد بشم دیگه تنهام میزاری اون وقت به کی تکیه کنم که لایق تکیه گاه همیشگی باشه خدا جون امشب خواب به چشمام نمیاد خدایا لحظه های تاریکم رو با وجود خودت نورانی کن ای خدا تمام غم های دنیا ماله منه فقط تنهام نزار با این همه حسرت و اشکای چشمم خدای من اگه حرفام رو بنویسم برات تا خود صبح تموم نمیشه الان همشو واست میگم خدا ......میدونی.....هیچکی نمیفهمه چقدر خنده داره زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد سالها پیش دختری در یک کلبه محقر دور از شهر و در یک خانواده فقیر به دنیا امد .زایمان زودتر از زمان مقرر انجام شد و او نوزاد زودرس ضعیف شکننده ای بود.همه شک داشتند که زنده بماند.وقتی 4 ساله شد بیماری ذات الریه ومخملک را با هم گرفت.ترکیب خطرناکی که پای چپ او را از کار انداخت و فلج کرد.اما او خوش شانس بود.چون مادری داشت که او را تشویق و دلگرم می کرد مادرش به او گفت :علی رغم مشکلی که در پایت داری با زندگیت هر کاری که بخواهی می توانی بکنی تنها چیزی که احتیاج داری ایمان مداومت در کار جرات و یک روح سر سخت و مقاوم است بدین ترتیب در 9 سالگی دختر کوچولو بستهای اهنی پایش را کنار گذاشت و بر خلاف انچه دکتر ها می گفتند که هیچ گاه نمی تواند به طور طبیعی راه برود راه رفت و4 سال طول کشید تا قدم های منظم وبلندی را برداشت و این یک معجزه بود .او یک ارزو داشت بزرگترین دونده زن جهان شود اما با پاهایی مثل پاهای او این ارزو چه معنایی می توانست داشته باشد؟ در 13 سالگی در یک مسابقه دو شرکت کرد ونفر اخر شد .در تمام مسابقات دبیرستان شرکت کرد ودر همه انها اخرین نفر بود . همه به او اصرار می کردند که ان کار را کنار بگذارد .اما روزی فرا رسید که او قهرمان مسابقه شد از ان به بعد ویلما در هر مسابقه ای شرکت کرد و برنده شد در سال 1960 او به بازی های المپیک راه یافت و انجا در برابر اولین دونده زن دنیا که یک دختر المانی بود قرار گرفت .تابحال کسی نتوانسته بود او را شکست دهد .اما ویلما پیروز شد و دردو 100مترو200متر و دو امدادی 400متر 3 مدال المپیک گرفت ان روز او اولین زنی بود که توانست در یک دوره المپیک 3مدال طلا کسب کند در حالیکه گفته بودند او هیچ وقت نمی تواند دوباره راه برود مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای
یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت
یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد
من به پشت شیشه تنها در گذر ها رود ها راه اوفتاد
شاد وخرم یک دو سه گنجشک پر گو.. باز هر دم می پرند این سو آن سو
می خورد بر شیشه ودر مشت سیلی اسمان امروز دیگر نیست نیلی
یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین...
نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم!
دیگر بس است!
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد ...
نان
نانت را من می خورم.
مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور،
حرفت را من می زنم.
فاشیسم می گوید: رفیق، نانت را من می خورم،
حرفت را هم من می زنم
و تو فقط برای من کف بزن ...
اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور،
حرفت را هم خودت بزن
و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی.
اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده
و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم،
اما آن حرفی را که ما می گوییم بزن!
اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !
اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !
تيم مقابل به هيچ ترتيبي نميتوانست او را متوقف سازد. او ميدويد پاس ميداد و به خوبي دفاع ميكرد. در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد. بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند. آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند مربي ديد كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است. مربي گفت: پسرم من نميتوانم باور كنم. تو فوق العاده بودي. بگو ببينم چه طور توتنستي به اين خوبي بازي كني؟ پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: ميدانيد كه پدرم فوت كرده است. آيا ميدانستيد او نابينا بود؟ سپس لبخند كم رنگي بر لبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقهها شركت ميكرد. اما امروز اولين روزي بود كه او ميتوانست به راستي مسابقه را ببيند و من ميخواستم به او نشان دهم كه ميتوانم خوب بازي كنم.
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد:(( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد : من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت . ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پر كنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .
که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد میگذره!
چقدر خنده داره
که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید میریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره
که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره
که وقتی میخوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر میکنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که میخوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره
که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی میکشه لذت میبریم و از هیجان تو پوست خودمون نمیگنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانیتر از حدش میشه شکایت میکنیم و آزرده خاطر میشیم!
چقدر خنده داره
که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان
دنیا آسونه!
چقدر خنده داره
که سعی میکنیم ردیف جلو صندلیهای یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف
نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!
چقدر خنده داره
که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمیکنیم اما
بقیه برنامهها رو سعی میکنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره
که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور میکنیم اما سخنان قران رو به سختی باور میکنیم!
چقدر خنده داره
که همه مردم میخوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به
بهشت برن!
چقدر خنده داره
که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال میکنیم به سرعت آتشی که
در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا میگیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو میشنویم دو برابر
در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر میکنیم!
خنده داره؟
اینطور نیست؟
دارید میخندید؟
دارید فکر میکنید؟
این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.
آیا این خنده دار نیست که وقتی میخواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلیها را از لیست خود پاک میکنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.
این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره
مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |







